تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
بگرفته عقل و هوش ز دست پياله‌ها * كيفيّتى كه گشته نهان در شراب عشق با دردبارگان سخن از دار ، سادگيست * منصور را چه باك بوَد از طناب عشق خورشيد را نگاه چنين آتشين نبود * در چشمش اين فروغ بود بازتاب عشق اى عشق صادقانه و بىرنگ كودكى * يابم مگر نشان تو را در كتاب عشق چون گل شكفته‌اى همه در كوچه باغ ياد * بويم شميم روى تو زين پس به خواب عشق بازآى و شوى گرد ملال از رخ بشر * بر چهره‌هاى خسته بيفشان گلاب عشق دنياى ما ز كينه شده دوزخى بزرگ * رو بر كه آوريم به غير از جناب عشق ؟ بر شيخ و شاب چون به تساوى نظر كنى * شاب است همچو شيخ و بوَد شيخ شاب عشق آيينه‌ها چو زنگ پذيرد شگفت نيست * تن را چو جان گرفته و جان را حجاب عشق سوداى تن « منيژه » ز سوداى جان جداست * فرق است بين مست هواى تا خراب عشق

بيهودگى

چشم اميد را به در بسته دوختيم * ساغر ز غم گرفته و مستانه سوختيم در جشن نور و آينه دعوت نداشتيم * پيراهن خيال براى چه دوختيم ؟ قطر شكم فزوده و از روح كاستيم * اكسير عشق را به پشيزى فروختيم آنجا كه آشيانهء مرغان عشق بود * آتش چرا به جور و جفا برفروختيم ؟ در دكّهء دوروزهء هستى بسى شگفت * كالاى حقّ به سكّهء باطل فروختيم شكوه مكن « منيژه » كه جام طرب شكست * يك‌بار لب به مى زده ، يك‌عمر سوختيم

همراه باد

گيسوپريش با نفس سرد بادها * آواره مانده‌ايم در اين دشت ناكجا پيوسته در فراز و نشيب است پشت ما * چون افت‌وخيز موج ، به درياى موج‌زا با ساز هر نسيم ، به رقص آمدن چو بيد * چون قاصدك به جنبش آهى شدن رها دنباله‌پوى هركس و ناكس به عشق اوج * چون بادبادكيم ، كه در دست بچه‌ها