بگرفته عقل و هوش ز دست پيالهها * كيفيّتى كه گشته نهان در شراب عشق
با دردبارگان سخن از دار ، سادگيست * منصور را چه باك بوَد از طناب عشق
خورشيد را نگاه چنين آتشين نبود * در چشمش اين فروغ بود بازتاب عشق
اى عشق صادقانه و بىرنگ كودكى * يابم مگر نشان تو را در كتاب عشق
چون گل شكفتهاى همه در كوچه باغ ياد * بويم شميم روى تو زين پس به خواب عشق
بازآى و شوى گرد ملال از رخ بشر * بر چهرههاى خسته بيفشان گلاب عشق
دنياى ما ز كينه شده دوزخى بزرگ * رو بر كه آوريم به غير از جناب عشق ؟
بر شيخ و شاب چون به تساوى نظر كنى * شاب است همچو شيخ و بوَد شيخ شاب عشق
آيينهها چو زنگ پذيرد شگفت نيست * تن را چو جان گرفته و جان را حجاب عشق
سوداى تن « منيژه » ز سوداى جان جداست * فرق است بين مست هواى تا خراب عشق
بيهودگى
چشم اميد را به در بسته دوختيم * ساغر ز غم گرفته و مستانه سوختيم
در جشن نور و آينه دعوت نداشتيم * پيراهن خيال براى چه دوختيم ؟
قطر شكم فزوده و از روح كاستيم * اكسير عشق را به پشيزى فروختيم
آنجا كه آشيانهء مرغان عشق بود * آتش چرا به جور و جفا برفروختيم ؟
در دكّهء دوروزهء هستى بسى شگفت * كالاى حقّ به سكّهء باطل فروختيم
شكوه مكن « منيژه » كه جام طرب شكست * يكبار لب به مى زده ، يكعمر سوختيم
همراه باد
گيسوپريش با نفس سرد بادها * آواره ماندهايم در اين دشت ناكجا
پيوسته در فراز و نشيب است پشت ما * چون افتوخيز موج ، به درياى موجزا
با ساز هر نسيم ، به رقص آمدن چو بيد * چون قاصدك به جنبش آهى شدن رها
دنبالهپوى هركس و ناكس به عشق اوج * چون بادبادكيم ، كه در دست بچهها