توان ما بدست اختيار اينست كه گفتهاند * بده ساقى مى باقى كه بَس دردانه سفتهاند
رقص آتش
صحبت ما * صحبت از آن عاشق فرزانه است
گوش نامحرم * بر اين گفتار ما بيگانه است
شمع كه مىسوزد * ز آتش جان بگيرد
گر نسوزد شمع نيست * آنكه مستى
هستيش بر باد داد * بىشك دل ديوانه است
رقص آتش * رقص عشاق است و
در آن فرق نيست * شعله شمع است اين
يا سوز آن پروانه است * ما چو نيلوفر
بساق عشاق خود پيچيدهايم * جاى ما با گنج عشق
در كنج اين ويرانه است * ساقيا جامى بياور