مكن عيبم بعيارى ، برندى يا نظربازى * من شوريده مقدورم نباشد بگذرم از بند گيسويت
نماز عشق را در قبله رويت بهر سوئى بگردانى بگردانم * كه مسحورم درين كعبه نظر دارم فقط بر طاق ابرويت
به زير زلف اگر خالى نهان كردى خسوفى را عيان كردى * نمىدانى چه آشوبى به پا كردى تو با اين خال هندويت
تو مهتابى ، تو خورشيدى ، تو رؤيائى ، تو اميدى * كه گرما مىستاند گلخن سينه از اين گلهاى مينويت
اگر روزى ز دلسوزى چراغ مرده دل را برافروزى * نمىدانم به پايت سر نهم يا كه ببوسم روى نيكويت
جبر و اختيار
نوشتهاند آنچه بر ما بگذرد با خط تقدير * نشايد خط كشيد بر خط آن با خط تدبير
اگر بر جان خويش خط كژى را سر بريدى * بدان بر پيكرت باز آن كژى كژ آفريدى
چو دانستيم در اين سير تكامل بىپناهيم * بمى دامن زديم با جام مى در طى راهيم
گمانى باطل است از جبرِ او همواره رستن * مدارا كردن ما بهتر از غداره بستن
اگر در آينه تَرسيم كُند او خَطِ رُو را * بدست شانه افشان مىكنم ما تارِ مُو را
و گر با وسمِه ما در خط رو ابرو شكستم * شكستيم خط ابرو تا بگوئيم زنده هستيم