در بحر زمان او را ، اى دل به كف آوردم * غوّاص محبّت را ، دُردانه چنين بايد
هم گيجم و هم منگم ، افسرده و دلتنگم * از عالم صدرنگى ، بيگانه چنين بايد
از پرتو روى تو ، روشن دل مسكين شد * روشن ز جمال تو ، كاشانه چنين بايد
يك جا همه هستى را در پاى تو افكندم * جانبازى و ايثارِ ، مردانه چنين بايد
مىگريد و مىنالد از دست غمت « منصور » * در عشق شكيبايى ، طفلانه چنين بايد
دلتنگى
دل سرگشته را بستم به گيسوى گرهگيرش * كه اين ديوانه آرام است در آغوش زنجيرش
به تاراج نگاه پرفسونش دادهام هستى * هنوزم سينه آمادهست كز دل بگذرد تيرش
شبستان سيهبختى در اين غربت كه من دارم * به صد خورشيد نتوان شد حريف شام دلگيرش
نگاهم مىكند ، چون بيد سرتاپاى مىلرزم * كه صيّاد اينچنين دوزد نظر بر چشم نخجيرش
به لوح ديدگانم از خيالش بستهام نقشى * كه در ارژنگ نتوان يافتن مانند تصويرش
ز دلتنگى بهسويش تير آهى كردهام راهى * پشيمانم چو مىدانم كه خونريز است تأثيرش
به تيغ ابروى پيوستهاش گر خون من ريزد * به محشر مىشود خونم شفاعتخواه تقصيرش
به آسانى توان پيدا نمودن قاتل ما را * هنوز از خون من دارد نشانى تيغ شمشيرش