هزار ناله برآمد چو نى ز ناى دلم * ولى به گوش تو اى مه ، نوا چه سود كند ؟
دلا ! به رسم فقيران برهنگى بطلب * تو را كلاه و سلاح و قبا چه سود كند ؟
به سوز و ساز مدامم ز بخت بد « منصور » * چو بخت يار نباشد ، هما چه سود كند ؟
باغ فردا
دلم از فروغ روى تو چراغ ماه دارد * سرم از خيال عشقت ، چو شهان كُلاه دارد
شب اگر كشيده خنجر ، كه دل سحر شكافد * چه غمى كه صبح ما هم ، سپر و سپاه دارد
دل من به شوق وصلت ، نهراسد از چنين شب * كه اسير دام زلف تو دليل راه دارد
چو چراغ روشنت هست دگر اى عزيز برخيز * كه چراغ با تو گويد ، ز رهى كه چاه دارد
تو طراوت بهارى و سرود ابر و باران * تو نشاط سبزهزارى ، كه گُل و گياه دارد
تو دريچههاى چشمم ، بگشا به باغ فردا * كه شنيدم از لبان تو صفا پگاه دارد
به هرآن صفت خرامى ، دل و دين من ربايى * تو بگو كه جان ز دستت ، به كجا پناه دارد ؟
ز دو چشم مىفشانت ، نظرى به ما بيفكن * كه دل نيازمندم ، عطش نگاه دارد
تو اگر غبار غم را ، نزدايى از دل من * همه روزهاى عمرم ، چو شبى سياه دارد
سر بىپناه ما را ، تو دمى به دامنت نِه * نگذار تا بميرم ، به تبى ، گناه دارد
من از آن سياه بختم ، كه زبان سرخ دارم * چه كنم كه اندرونم ، شررى ز آه دارد
غوّاص محبّت
مىسوزم و مىسازم ، پروانه چنين بايد * باور نكنى ما را ، افسانه چنين بايد
در حلقهء زلف تو ، چنگى بزنم يك شب * در عين پريشانى ، گو شانه چنين بايد
من سلسلهجنبانِ ، مجموع مجانينم * از جذبهء روى تو ، ديوانه چنين بايد
گنج غم عشقت را ، در سينه نهان كردم * از بهر چنان گنجى ، ويرانه چنين بايد
عاقل ننهد هرگز ، در كوى محبّت پا * در مذهب دلداران ، فرزانه چنين بايد
ياد نگهات ما را ، سرمست كند هردم * نازم به دو چشمانت ، پيمانه چنين بايد