باغ مهر
خريدهام ز دوعالم به جان بلاى تو را * ز كف نمىدهم اين درّ پربهاى تو را
به كيمياى غم عشق تو بنازم من * كه پادشاه دوعالم كند گداى تو را
توان به جسم فناديده بازمىآيد * چو حسّ كند نفس روح جانفزاى تو را
ز ابتداى ره عشق تا كه پايانش * به ذهن من نتوان ديد انتهاى تو را
هزار مرتبه چون « نون و القلم » بايد * ببوى آنكه كند ثبت ماجراى تو را
به ديده نور تولّايى از تو خواهد ديد * چو تجربت كند از چشم جان ولاى تو را
رسد به ساحل امّيد ، ناخداى دلم * چو متّكى شود او رحمت خداى تو را
مقيم كوى تو گشتم ز صدق تا كه مگر * به آب ديده دهم شستوشو سراى تو را
ز باغ مهر تو برخوردهام خوشا دل من * كه هم عطاى تو را ديد و هم لقاى تو را
به ضرب دشنه شكافم حرير سينهء خود * اگر ز سر به در آرد دلم هواى تو را
دگر ز وادى بيگانگى برون آمد * شناخت هركه در پاى آشناى تو را
نبود مشكلى اى دل كه سهل نتوان كرد * به كار ديد چو فكر گرهگشاى تو را
به بىقرارى زلف تو اى فروغ اميد * كه تا قيام قيامت كشم جفاى تو را
ز نوك خامهء « منصور » برنمىآيد * به عمر كوته خود تا كند ثناى تو را
گل مىريخت
دو چشم من به رهت ز انتظار گل مىريخت * ستاره بهر تو در شام تار گل مىريخت
كوير جان من از شدّت عطش مىسوخت * به پاى سرو تو هر جويبار گل مىريخت
ز هر دو پاى من زخم خار خون مىرفت * صبا به راه تو در هر گذار گل مىريخت
به روى گونهء من اشك بُغض مىخنديد * به عارض تو لب گرم يار گل مىريخت
گل اميد من از سوز يأس مىپژمرد * به شاخسار تو دست بهار گل مىريخت
وجود گرم من از تاب درد يخ مىبست * به عارض تو لب گرم يار گل مىريخت
سكوت تلخ مرا بانگ مرگ مىآشفت * ز بهر خواب تو ناى هزار گل مىريخت