مسلخ
باز در كوچه بارانزده * شب
عابرى * در گلو بغض فروهشته ، وليك
با قدمهاى بلندش * گويى
گل خورشيد بهاران مىكاشت * كولى
بىرمق چشمهء صبح * ميزبان مه سنگينى بود
دست تقدير چنانش * گويى
بىبهانه * بىترحّم
در پيش * تا به مسلخگه
پرپر شدن گل مىبرد .
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى