*
تا شب پرستاره و زيبا * ميهمان حياطمان مىشد
چشم هر غنچه را نگاه ما * باز مىكرد و شادمان مىشد
*
شب و مهتاب بود و پيچك بود * غنچهها باز مىشدند تكتك
باز با بوسههاى هر شبنم * مىنشست خسته بر لب پيچك
*
زنجرهها تمام شب را شاد * در كنارش سرود مىخواندند
شاپركها كنار گلهايش * تا نگاه طلوع مىماندند
*
روزها رفتهاند و او مانده * گشته بىغنچه ، پير و افسرده
آه ! پروانه هم به يادش نيست * چونكه او پيچكيست پژمرده
قو
باز در شيب تپههاى بنفش * قويى آرام مىكند پرواز
در سرش فكرهاى دريايىست * در دلش دارد او هزاران راز
*
لحظهى توى قاب آبىرنگ * مىشود مثل تكه ابر سفيد
مىرود تا به اوج با شادى * پيش چشمان روشن خورشيد
*
كوهها رنگشان بنفش و كبود * دشت در زير پاى قو پيداست
پر گشوده در امتداد افق * باز در فكر ديدن درياست
*
مىرسد قو به آبى دريا * سايهء او دوباره در آب است