دوباره نغمهء بلبل نمىآيد از اين گلشن * مگر بشكسته دستى از گلستان شاخساران را
سراسر مزرع دلها همه خشكيده مىبينم * ببار اى ابر رحمت ! قطرههاى ناب باران را
به هرجا عاشقى با چهرهء افسرده مىبينم * تو پندارى ز خاطر برده روى گلعذاران را
مشام جان به همراه صبا هرگز نمىبيند * هواى سبزهزاران ، عطر گلهاى بهاران را
شبى بر گوش جان بشنيدم از عالم * به خوانِ مكرمت دلبر صَلا زد ريزهخواران را
تو هم ساقى درِ ميخانه را بگشاى از شفقت * به مى سرمست بنما ، ما خمار اندر خماران را
قرارم شد ز كف بار دگر زين چرخ ناهنجار * خدا را گوش كن فرياد و آه بىقراران را
حكايتهاى بىپايان ما را كس نمىداند * به بيتى مختصر بينى يكى از صدهزاران را
« مُريدا » قصّه كوته تا كه سردارى و سامانى * بخوان ار مىتوانى داستان سربداران را
عشق و جنون
عمريست كه با عشق و جنون درگيرم * امّا چه كنم كه گشته دامنگيرم
هم مهر محمّد و دگر عشق علىّ * اين هر دو كشيده پاى در زنجيرم