خوش عارفى كه ديد و بحقّ دريافت * كاملترين نمونهء انسان را
گفتم « مُرادى » آن رخ تابنده * آيينهايست جلوهء سُبحان را
بيرون مكن ز دايرهء بينش * آن چهرهء هميشه درخشان را
عاشوراى حسينى عليه السّلام
داغداران ! لالهگون بايد گريست * روز عاشوراست ، خون بايد گريست
تا علىّ اكبر فتاد از صدر زين * پاى نخل واژگون بايد گريست
در غم عبّاس و زينب هر نفس * از دل و از ديده خون بايد گريست
اى دلِ آواره در صحراى عشق * تا به سرحدّ جنون بايد گريست
زين مصيبت سوخت جان عالمى * چند مىگويى كه چون بايد گريست
چند دندان بر جگر بايد فشرد * تا كى از چشم درون بايد گريست
در غم دل مردم چشم « مُراد » * گفت بىصبر و سكون بايد گريست
دل تو را در پيش رو دارد حسين * روز عاشوراست ، خون بايد گريست
گريستم
رفتى و در فراق تو از جان گريستم * مجنونصفت به دشت و بيابان گريستم
آتش به جان ز سوز غمت در شب فراق * در گوشهاى نشستم و پنهان گريستم
جارى شدهست چشمهء اشكم به شطّ عشق * باران شدم ز دورى جانان گريستم
تا گُل كند دوباره به جانم نهال عشق * مانند ابر بر سر بُستان گريستم
دل در محيط شعله ز غم سوخت بسكه من * از سوز جان در آتش هجران گريستم
او رفت و من ز غصّه به دامان انزوا * از داغ آن عزيز فراوان گريستم
دور از مراد خويش « مُرادى » به ناله گفت * او رفت و من به جمع پريشان گريستم