از كوثر ولاى تو سيرابند * لبتشنگان دشت ولا ، زهرا
جانى و جان روشن ايمانى * روحى و روح صدق و صفا ، زهرا
اى اسوهء محبّت و عشق و شور * اى روح دوستى و وفا ، زهرا
آن عارفى كه در ره محبوبش * از ياد تو نبوده جدا ، زهرا
باشد « مُرادى » آنكه ز جان خواهد * از تو شفاعتى به جزا ، زهرا
چشم اميد ماست بهسوى تو * در بارگاه عدل خدا ، زهرا
آيينه خانهء اشك
ز تاب زلف تو بىتاب مىشود دل من * ز گرمى نفست آب مىشود دل من
به محفلى كه ز چشمت شراب مىريزد * سياه مست مى ناب مىشود دل من
به مى اشاره كند چشم ساقى و دانم * ز نوش لعل تو سيراب مىشود دل من
اگر به جلوه دل عاشقم برافروزى * چراغ خانهء مهتاب مىشود دل من
قدم گذار در آيينه خانهء اشكم * كه با حضور تو محراب مىشود دل من
تو شمع بزم طلوعى و عاشقان بيدار * كجا به بزم تو در خواب مىشود دل من
در آن نفس كه « مُرادى » ترانه مىخواند * اسير پنجهء مضراب مىشود دل من
در منقبت حضرت امام علىّ النّقى عليه السّلام
درياب فيض رحمت رحمان را * آن دلپذير طلعت تابان را
آن حجّت بحقّ خدا ، هادى * آن منبع كرامت و احسان را
آيينهء تمام صفات حقّ * سرّ خدا و مجرى قرآن را
در مُلك دل به صدق و صفا بنگر * صاحب سرير مملكت جان را
دارالشّفاست بارگه فيضش * از او بخواه داروى درمان را
بىپرده جلوه كرد به مُلك عشق * روشن نمود آينهء جان را
بر عاشقان نموده رُخ محبوب * خوش آنكه ديد چهرهء يزدان را