دلخون
دردم ز فراق خويش افزون كردى * چشمم ز سرشك غصّه جيحون كردى
آغوش تو بود جاى آرامش من * رفتى و دل مرا ز غم خون كردى
نواى ديگر
آن روز دلم براى تو پر مىزد * تار دل من نواى ديگر مىزد
مىخواند « مرادى » از فراق و غم تو * از پشت دريچهء دلم سر مىزد
گل آفتاب
ساقى نفس شراب را فهميدم * نوشيدم و التهاب را فهميدم
تا مهر تو جلوه كرد از مشرق جام * گل كردن آفتاب را فهميدم