افسانه مخوانيد
افسانه مخوانيد ، كه افسانهام امشب * زنجير بياريد ، كه ديوانهام امشب
كو شعلهء شمعى كه در اين بزم برقصد * بر من بنماييد ، كه پروانهام امشب
با پردگيان حرم عشق ، تو اى دوست * جز صورت پيوند تو بيگانهام امشب
از خويشتن خويش گذر كردم و رفتم * اى دوست ! ببين همّت مردانهام امشب
داريد اگر طاقت ديدار خدا را * آيينه بگيريد كه جانانهام امشب
ميخانه كجا ، جام كجا ، باده كدام است ؟ * من ساقى و من باده و ميخانهام امشب
اى اهل خرابات ! بياييد ببينيد * آن گنج نهان در دل ويرانهام امشب
در گوش من آواز « مرادى » ست كه گويد * افسانه مخوانيد ، كه افسانهام امشب
به پاى من مپيچ !
زاهدا ! من مست و مدهوشم به پاى من مپيچ ! * باده را مستانه مىنوشم ، به پاى من مپيچ !
كوچهء ميخانه جاى هوشياران نيست نيست * جام بر كف ، كوزه بر دوشم ، به پاى من مپيچ !
گر نسازد بوى مى ديوانهام بار دگر * در طريق توبه مىكوشم ، به پاى من مپيچ !
سوز عشقى مىزند آتش به جانم هر نفس * بر سر آتش چو مىجوشم ، به پاى من مپيچ !
پردهء پستوى مستى كردهام سجّاده را * گر كه شد مسجد فراموشم ، به پاى من مپيچ !
مىزنم گر حلقهء ميخانه را ، منعم مكن * كرده ساقى حلقه در گوشم ، به پاى من مپيچ !
هرچه غير از اوست از تو دستبردار از سرم * با خيال او همآغوشم ، به پاى من مپيچ !
ياد باد آن دم كه مىخواندى « مرادى » اين غزل * زاهدا ! من مست و مدهوشم ، به پاى من مپيچ !
باران بوسهها
در جلوه آمدى كه به رويت نظر كنم * جان از فروغ ماه رخت جلوهگر كنم
گلريز كن نسيم نفس را به صحن باغ * كز اشتياق نعرهء مستانه سركنم
بنشين به دامنِ منِ آشفته از فراق * تا با تو غصّهء غم دل مختصر كنم