خواهم كه در لطافت عريان ماهتاب * شب را به پاى قصّهء عشقت سحر كنم
نقشى به دل ز چهرهء ماه تو مىكشم * تا هرچه غير عشق تو از دل به در كنم
خوش آمدى به خلوت من اى « مُراد » من ! * در حيرتم ، چگونه به رويت نظر كنم
خواهم كه با طراوت باران بوسهها * گلهاى خنده را به لب بارور كنم
مراد من
دل قصّهء غصّه مىسرايد * جانم به غم تو مىگرايد
در سينهء غمگسار عاشق * درديست كه غصّه مىفزايد
دور از گُل چهرهء نگارم * تا چند به درد و رنج بايد
در دشت جنون به شوق ديدار * مىگردم و تا چه پيش آيد
كو جلوهء باصفاى معشوق * تا رنگ غم از دلم زدايد ؟
گويند به چشم دل نظر كن * در جان تو جلوه مىنمايد
دارم نظرى بهسوى آن ماه * شايد كه « مراد » من برآيد
يا زهرا !
اى آفتاب عرش ولا ! زهرا * تابنده از تو آينهها ، زهرا
اى گوهر عفاف خداوندى * اى روح پاك شرم و حيا ، زهرا
دلهاى عاشقان به حقّ روشن * از مهر تو گرفته ضيا ، زهرا
انديشه از تو ره به حقيقت بُرد * تا بنگرد مقام تو ، يا زهرا
شد از صفاى مهر تو نورانى * دلهاى عاشقان خدا ، زهرا
پنهان ز چشم غيرى و هر لحظه * پيدا به چشم اهل صفا ، زهرا
چون آفتاب آينهگردانند * دلهاى ما صفات تو را ، زهرا
دُخت نبىّ و همسر مولايى * اى از تو روشن آينهها ، زهرا
راضى چو با رضاى خداوندى * تن دادهاى به صبر و بلا ، زهرا