روحت هماره در رگ من جارى نثار روح برادر جوانمردم ، محمّد تقى محقق نيشابورى .
اى پهلوانِ مردى و سُتوارى * وى قهرمان عشق و فداكارى
رفتى و من هنوز نمىدانم * در سوگ تو چگونه كنم زارى
اشكى نمانده است مرا در چشم * آهى كنون نمىكندم يارى
تو برتر از هرآنچه كه انديشم * من خستهتر از آنچه كه پندارى
تا بگذرد زمانهء ما آسان * عمرى گذشت از تو به دشوارى
تا جان ما ، جهان نكشد در غم * بر دوش ما فلك ننهد خوارى ،
بگذشتى از جهان و جوانى را * كردى فداى ما به سزاوارى
آسودگى نبود ترا در خواب * هم راحتى نبود به بيدارى
در پيش تيرهاى بلا محكم * استاده با صلابت كهسارى
در آسمان تيرهء سختيها * چونان يكى شهاب به رهوارى
هرگز نبود چشم جوانمرديت * در جستجوى راحت و هموارى
گر بشمرند وصف جوانمردى * يكيك همه خصائل عيّارى ،
از هر فضيلتى كه همه دارند * دارم يقين كه تو همه را دارى
چون تو در اين زمانه نمىباشد * اين نكته باور است مرا آرى
يادت هميشه در دل من ثابت * روحت هماره در رگ من جارى
آفتاب مسجد و دير ( بخشى از مثنوى بلند نيشابور )
باز هدهد ياد نيشابور كرد * چشم بوتيمار خسّت كور كرد « 1 »
باز مرغان طلب گرد آمدند * عندليبان ادب گرد آمدند
هامش
( 1 ) - بوتيمار نام مرغى است كه بر لب آب مىنشيند و با آنكه تشنه است آب نمىخورد مبادا كه آب تمام شود . در « منطق الطير » اين مرغ سمبل انسانهاى خسيس است .