ديوان سبز
بازهم حيرت گريبان مرا دارد به دست * بازهم آيينه دامان مرا دارد به دست
گردبادم ، حيرت اما دستهايم بسته است * ور نه صحرا خط طوفان مرا دارد به دست
آب سرماى نفسهاى مرا دارد به دل * ابر شولاى زمستان مرا دارد به دست
هر ستاره قطرهء خونى است از رگهاى من * آسمان خورشيد رخشان مرا دارد به دست
دشتها و كوهها از ياد من پر گشتهاند * آب هم آيينهء جان مرا دارد به دست
مىروم روزى از اين بستان ولى ذهن درخت * برگهاى سبز ديوان مرا دارد به دست
آشناى خاك به ياد حيدر يغما
اى دوستان بگوييد از مردم كجا بود * مردى كه دستهايش با خاك آشنا بود
همزاد موج و طوفان ، همدوش باد و باران * همخانهء بيابان ، مردى چنين كجا بود
بيرون نرفت هرگز از كوى فقر ، آرى * گلپينههاى دستش بر اين سخن گوا بود
دستى به كار گِل داشت يك دست هم به دل داشت * با اين دو كار سنگين ، پشتى ز غم دوتا بود
تا بود دشت و صحرا مجنون عاشقى داشت * بازار بىنيازى هم گرم بود تا بود
بشكوه بود چون اوج چون كوه بود چون موج * در آسمان شعرش چون ابرها رها بود
او خوب بود چون عشق ، مطلوب بود چون عشق * آشوب بود چون عشق ، بر عشق مبتلا بود