تا ز بند زلف او قصد رهايى مىكنم * مىدهد بر زلف مشكين پيچوتاب ديگرى
* * *
تيره شد از جان ناپاكان زمين و آسمان * آرزو دارم برآيد آفتاب ديگرى
ذهن خاكستان ز مضمون عدالت خالى است * وقت آن شد سر برآرد بو تراب ديگرى
مىسپارم گوش بر آواز سرخ شعلهها * آيد از طور ادب بر من خطاب ديگرى
بىخبر نگذاشت يكدم اين دل عاشق مرا * جوشد از اين چشمه هردم شعر ناب ديگرى
عصيانى
دلى چون سينهء خورشيد آتشناك مىخواهم * تنى همچون غبار كوى تو چالاك مىخواهم
نمىخواهم به رنگ عافيت خون رگانم را * سرى بر بستر خنجر نهاده چاك مىخواهم
قدم تا برنهم چالاك در اين راه بىبرگشت * خروشى زادِ راه از آن دل بىباك مىخواهم
روا كردم دمى تا نشئهء جانسوز هستى را * شراب ديگرى از ساغر « لولاك » مىخواهم
ندارم توشه از هستى بجز آيينهاى در كف * اگر عكس ترا ز آيينهء ادراك مىخواهم
غريو تندر اشعار معنا سوز ديوان را * برآرد نالهاى تا از دل افلاك مىخواهم
بهار فريب
در اين دوروزه نباشد غم كموبيشم * چرا كه قدر ندارد زمانه در پيشم
من آن نِهام كه كشم بار ادعا بر دوش * اگر به عرش زنم تكيه ، باز درويشم
نماز عشق و ارادت كنم به قبله دوست * بهاى دوست نگر تا كه چيست در كيشم
به آفتاب رخش آنچنان سپردم دل * كه همچو سايه به فكر گريز از خويشم
خيال عافيت دوستان به سر دارم * نمك اگرچه بپاشند بر دلريشم
دهان كندوى شعرم هميشه شيرين است * به جان پاك گلى مىرسد اگر نيشم
به رغم زخم زبانى كه خوردهام سوگند * كه جز به عافيت دوستان نينديشم
عجب مدار « محقق » در اين بهار فريب * اگر نرست گلى در خزان تشويشم