زير سايهء خورشيد
چو شعله بالوپَرى مىزنم جنونآميز * ز گريههاى شب خود نمىكنم پرهيز
هميشه خواب مرا چون سحر برآشوبد * صفير هاتف غيبى و گويدم برخيز
به زير سايهء خورشيد تشنهام چون رود * روم به جانب دريا چو قطرهاى ناچيز
مبين كه ديده به هم برنمىنهم شب و روز * كه خواندهام ز لب گل حديث رستاخيز
براق همّت خود تا به زير پا دارم * چه حاجتى كه كشم بار منّت شبديز
همين بس است مرا اعتبار اهل جهان * كه ديدهام به كف باد شوكت پرويز
دلا چو خون جگر نوشى از قدح شب و روز * نه جاى بيم بود از زمانه خونريز
غبار عشق ، « محقق » نشسته تا بر چشم * به دامنت منشيناد گرد شهرت نيز
شيشهء نازك تنهايى « 1 »
ما تن نمىدهيم به شيدايى كسى * گر بودهايم دست توانايى كسى
ما جرعهنوش همّت خويشيم ، كى خوريم * يك قطره نيز از كف دريايى كسى
خورشيد را به خانهء دل مىكشيم ما * روشن كنيم تا شب يلدايى كسى
آن را كه زنده گشت دل از نور عشق ، نيست * حاجت به دستهاى مسيحايى كسى
بگذار صيد گوهر معنا كنيم ما * مشكن سكوت عالم رؤيايى كسى
آهستهتر ز باد صبا گام مىزنيم * تا نشكنيم شيشه تنهايى كسى
هامش
( 1 ) - يادآور اين تصاوير از سهراب سپهرى :
به سراغ من اگر مىآييد
نرم و آهسته قدم برداريد
مبادا كه ترك بردارد
چينى نازك تنهايى من