شعر نور
گلوى سرخ سحر شعر نور مىخواند * مرا به زخم شب غم صبور مىخواند
درون سينهء من ديو كور خودخواهى * به بانگ فاجعه تا نفخ صور مىخواند
برادران من از شطّ خون گذر كردند * مرا هنوز كه نفس شرور مىخواند
به دشت حادثه جوبار لحظههاى گريز * گذشت عمر مرا در عبور مىخواند
در اين گريوه دلى خواستار ماندن نيست * كه جاى چلچله خفّاش كور مىخواند
چه جاى غصّه كه در صبحدم كبوتر نور * به بام بقعهء سبز حضور مىخواند
مرا به خوان خدا ، اى سپيدهء نزديك * صداى حادثه از راه دور مىخواند
حضور عاطفهام را ، زلال گرم سرشك * به روى گونهء سرد غرور مىخواند
خليلوار به آتش گذر كن اى داود * كه شعلهء غزلش را ، زبور مىخواند
صلاى نور
چنين كه نو شدن روز در زمان جاريست * صلاى نور به پهناى آسمان جاريست
به روز حادثه مرد از خطر نمىترسد * خطر هماره به همراه كاروان جاريست
مرا ز واقعهء كربلا مترسانيد ! * كه مرگ سرخ بر اين سبز دودمان جاريست
فريب ساكت اين خاك را نخواهم خورد * حديث حادثه بىرنگ و بىنشان جاريست
گراز وحشى پاييز مىرسد آيا ؟ * چنين كه درد به چشمان باغبان جاريست
هماره در همه سو پاس عشق خواهم داشت * كه تير كينهء ديو از دل كمان جاريست
خداى من ! مددى كن كه در تهاجم كفر * زلال نام تو در ياد و بر زبان جاريست
پيغام آخر
كسى در كوچههاى صبح مىزد گام آخر را * به پايان آورد شايد به خون ، اين شام آخر را
كسى آهسته در پشت سياهى راه مىپيمود * كجا تا گسترد با دست فتنه ، دام آخر را
سحر بود و على در گرگوميش مسجد كوفه * صدا مىزد ميان خفتگان ، آن نام آخر را