و پيشانى آفتاب
در تو مىدرخشيد .
وقتى سرود سادهء خود را
سر مىدادى
در قامت خميدهء هر باغ
بهارى مىايستاد
كه راست قامتان جاودانهء تاريخ
در سايهسار بركت آن
سبز مىشدند .
حماسه سيراب
تا دجله و فرات
- گيسوى نرم خاك -
بر شانههاى خشك زمين
تاب مىخورند
ياد تو اى حماسهء سيراب
عطشانى عظيم زمان را
فرياد مىزند
تا آب و خاك هست
نامت هماره زمزمهء روزگار باد !