سرچشمهء پاكىها
نامت نيايش بود
و نگاهت نوازش
رودى كه از نگاه تو مىجوشيد
ما را ، به شستوشويى جهان مىخواند
در چشمهايت چه داشتى ؟
كه آفتاب
با ياد آن سياه صميمى هر صبح سر برمىداشت
و هر غروب مىخوابيد !
از وسعت كدام دريا ، مىنوشيدى ؟
كه دلت ، سرچشمهء پاكىها بود
و هر ناپاك
در ملاقات با تو
پاك مىشد
جز آنكه عين پليدى بود .
آخر چه گونه هيچ گناهى را
حتى به نيم نگاهى
اذن حيات نبخشيدى ؟
اين راز ، ناگشوده نخواهد ماند ؟ !
آن جويبار جوان بودى
كه زخمهاى مزرعه را
مرهمى از طراوت مىنهادى