به خاك پاك سر بنهاد و با راز و نياز خود * گرفت از لحظهء با دوست بودن ، كام آخر را
كه ناگه تيغ باريد و سرى آواز خون سرداد * و مردى سركشيد از درد ، دُرد جام آخر را
لبى « فزت و رب الكعبة » را با ناله نجوا كرد * نسيمى برد سوى مردم ، اين پيغام آخر را . . .
ايّام گل
دوباره از سر هر شاخه برگ سرريز است * بهار من ! تو كجايى كه باز ، پاييز است
بيا به بيشهء توفان حصار خون بكشيم * كه مرگ غنچه در اين فصل گل غمانگيز است
اگر كه باد نمىآيد از صحارى خشك * چرا نواى درختان گلايهآميز است
لبان دشت ، تركهاى تشنگى خوردهست * و قحط آب به رگهاى خشك كاريز است
بيا ، ستارهء صبح ، اى طليعهء خورشيد ! * كه ديو شوم شب اين روزها سحرخيز است
قيام داس و تبر در بهار روشن باغ * حديث حملهء تاتار و قوم چنگيز است
مباد بگذرد ايّام گل از اين گلزار * چنين كه كاسهء صبر شكوفه ، لبريز است
دوبيتى
نه تنها با تو و من مىستيزند * كه با آن پاكدامن مىستيزند
خدايا ، نسل خفّاشان برانداز * كه با خورشيد روشن مىستيزند
رباعىها
چون لاله به ساحت چمن مىسوزم * باياد تو پارهپاره تن ، مىسوزم
در حسرت بوسهاى كه خنجر آن روز * بر حلق تو زد ، هنوز من مىسوزم
* * *
تا بر دل خصم عشق ، داغى شدهايم * در ظلمت شهر شب ، چراغى شدهايم
پاييزدلان ، هماره دشمن هستند * با ما ، كه در اين كوير ، باغى شدهايم