حُب على
اى گلبنى كه شد گل تو آشناى ما * محض خداى سايه مگير از سراى ما
هر بام و شام بر رخ ما بشكفد سحر * چون تافت صبح روى تو بر شامهاى ما
اى سرو خوشخرام به گلزار عاشقى * كى مىرسد صفاى نهانى بپاى ما
ما در قبال شمس جمال تو ذرّهايم * سيماى توست مظهر شمس الضحاى ما
شور و نواى عشق چو بر جان ما دميد * آموخت بلبل اين همه شور از نواى ما
آموختم فنون جنون را بدرس عشق * شد شهره ( قيس عامرى ) از اقتداى ما
بگداختم كه بگذرم از صافى فراق * باشد مى مغانه گواه صفاى ما
در پاى كوى تو سر ما مىتوان بريد * نتوان بريد از سر كوى تو پاى ما
پرسد دليل قرب مقام مرا رقيب * حب على است موجب اين اعتلاى ما
مىگفت دوست دوش كه « غفران » از آن ماست * با جان چو سر نمىكشد از خاكپاى ما
آرزوى گمشده
بس خار جگرسوز كه بر سينه خليده * خون كرده دل و از ره اين ديده چكيده
بس حسرت و افسوس كه بر دل شده ساكن * بس راه كه دل رفت و به مقصد نرسيده
بس شام سيهروز به اميد وصالش * سر شد كه به رأس آمده پايان سپيده
بس تير دعا گشته رها از دل مجروح * بشكست ز آماج ، چو سوزن ز حديده
بس عمر تلف گشت و بجا ماند ندامت * گوهر به بها داده و خرمهره خريده
بس مايهء اندوه كه بر دل شده انبوه * از گم شدن نعمت ، زحمت نكشيده
بس سعادت كه خدا كرد عنايت * شد رنج چو افعى ، بسوى سينه خزيده
بس خار كه كشتيم بجاى گل امّيد * شد سد ره وصل به اقسام عديده
بس آرزوى گمشده پنهان شده در خاك * بس ايده شد از دست ، چو آهوى رميده
« غفران » چه خوش اين نكته پسنديده كه فرمود * آن شاعر روشنگر آثار حميده
دنيا طلبيديم و به مقصد نرسيديم * اى واى بر آن عاقبت ناطلبيده