ماجراى درويش و عطار نيشابورى « 1 »
به قرن هفتمينِ بعد هجرت * زمانى كه سياهى بود و ظلمت
مغول در شرق ايران آتش افروخت * وزان آتش جهان بر ما دلش سوخت
يكى عطار بود اندر نشابور * فريد الدّين ، ابو حامد ز غم دور
پدر نامش ابو بكر بن اسحاق * نكونام و امين در عصر خود طاق
چو مرد او ، شد پسر مشغول دكان * از اوّل با خدايش بسته پيمان
پس از چندى بكارش رونق افتاد * ز مال و ثروتش گرديد دلشاد
طبيبى گشت حاذق در زمانه * زر و سيمش فزون اندر خزانه
يكى درويش روزى آمد از در * سلامى كرد و يا هو گفت آخر
خدا قوّت بگفت عطار را او * بدادش برگ سبز ، مهمان خوشخو
باطرافش نظر كرد او ، به تشويش * بفكرت شد فرو ، افكند سر پيش
زبان بگشود و بر عطار او گفت * چگونه مىتوانى در لحد خفت ؟
بود دشوار دل كندن از اين مال * جوابش داد عطار نكوفال
تو در مردن چه فرقى دارى از من ؟ * من و تو مثل هم خواهيم مُردن
قلندر گفت : اينسان من بميرم * به يكدم ، دل از اين دنيا بگيرم
بخفت و زير سر كشكول بنهاد * تهى شد خرقهاش بىهيچ فرياد
دگرگون شد ازين افعال عطار * تو گوئى خواب بود و گشت بيدار
از آن دم ، پشت پائى زد به دنيا * تمام فكر او شد سوى عقبا
قدم در وادى دلدادگان داد * شد او عاشق نه همچون عشق فرهاد
هامش
( 1 ) - در تقويم رسمى كشورمان روز 25 فروردين بهعنوان بزرگداشت عطار نيشابورى نامگذارى شده است به همين منظور همايش روز ملّى عطار نيشابورى با پيام وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى و با حضور انديشمندان و عطارشناسان در نيشابور و همزمان با آن در 25 كشور جهان آئين و مراسم ويژهء بزرگداشت اين شاعر و عارف وارسته و شهير ايران و جهان برگزار گرديد . و نيز برنامههاى اين روز با بصدا درآمدن ( زنگ عرفان ) در تمام مدرسههاى ايران و در سالن ( ياس كبود ) كرج نيز با حضور جمعى از دانشآموزان باجرا درآمد .