كه اى قوم دلكور آخر نگاهى * بجز تشنه جان دادنم نيست راهى
كه يكتن چسان جان برد از سپاهى * ازين كودك آخر نزد سر گناهى
به آبى ثوابى ، بر او ، رحم و جودى * چه گويم كه ذكرش زبانم بسوزد
لبانم بدوزد بيانم بسوزد * ازين ماجرا استخوانم بسوزد
از آن تير دلدوز جانم بسوزد * كه بر حلق اصغر رسيد از عنودى
بزد روى دست پدر دستوپائى * كه بگذشتم از آب مادر كجائى
پدر گفت مهمان بزم خدائى * تو خون خدا را بهين خونبهايى
نشان و دادم ، بربّ و دودى * تعالى اللّه اين از بشر كى برآيد
كه فرزند با شوق قربان نمايد * خليل اللّه انگشت حيرتگر آيد
ذبيحش چو بخشوده شد جان فزايد * ولى اين ، قلم رانده بر هر قيودى
سر و جان فرزند و ياران فشاند * سرانجام خود تشنهلب جان فشاند
چو بذرى كه در دشت ، دهقان فشاند * پى شيعيان بذر « غفران » فشاند
از او باد بر اهل ماتم درودى
در سوگ استاد هشترودى
روزگارى فتنهگر هرگاه در سنگر نشيند * تير جورش بر دل افراد نامآور نشيند
اهل دل را چون نباشد آشتى با چرخ گردون * ناوكش بر ديدهء آزادگان تا پر نشيند
دود آه رادمردان گر گذر گيرد به گردون * لكهء ننگ و جنايت بر رخ اختر نشيند