گفت آنكه ندارد از ادب بخش * آخر به چه رو شود ، ادب بخش
گفتا بود اين قياس آسان * هر كار كه سر زند ز آنان
عكسالعملش به روح مردم * از چهر عبوس يا تبسّم
دانم كه بد است يا بود خوب * مردود دل است يا كه مطلوب
بد را كنم از روان خود دور * وز خوب فراهم آورم نور
از ظلمت بد رها پذيرم * ور حكمت خوب توشه گيرم
اى كاش درين زمانه « غفران » * تقليد كند ز كار لقمان
لواى شهادت
الهى تو چون باب رحمت گشودى * بشر را به جنّت هدايت نمودى
مقام شهادت به جاهش فزودى * به ايثار جان ، خلق را آزمودى
به لبيك ، بانگ حسينت شنودى * برافراشت تا او لواى شهادت
محبّان همه در هواى شهادت * بود او چو فرمانرواى شهادت
روان را نشايد سواى شهادت * چو خواهد سعيدى بهسويت صعودى
چو آدم نكرد از گنه بردبارى * پَنَه برد آن دم به غفران بارى
حسين از پى رفع اين شرمسارى * به خون شست زنگار خذلان و خوارى
به جان ، زنگ آئينهى دل زدودى * حسين عزيز اى تو مرآت يزدان
نه بل خون حق بودى و ذات يزدان * توئى آيتى از عنايات يزدان
پى نفس كفران و اثبات يزدان * سرنيزه آيات قرآن سرودى
فغان ياد آيد از آن شيرخوارت * سوى رزمگه بردىاش در كنارت
بر دشمنان نالهء زارزارت * كه بود از عطش مشتعل پور و تارت
وزان آتشت بر لب از آه دودى