تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 697

مساهمون:

ص٦٩٧

ياد شهيد آوينى شوق حضور

پس از آن وقفه كه افتاد به گلچينىها * آسمان مىنگرد باز به پايينىها سينه‌ها باز گرفته‌ست هواى شب قدر * چه كسى گفت زمين ماند و نفرينىها ياد بادا شب پرواز پرستونفسان ! * از افق تا به افق شهپر شاهينىها همّتى بدرقهء راه كن اى شوق حضور * تا سبك پر بكشيم از دل‌سنگينىها آسمانا پس از اين هم به خدا خواهى ديد * بال در بال پرستويى « آوينى » ها

كدام صاعقه

كارى كه در مفارقه ديوار مىكند * تن از ازل ميان من و يار مىكند گاهى كه خاك را وطنم فرض مىكند * در سينه‌ام كسيست كه انكار مىكند هر صبحدم دژى ز يقين مىشوم ، ولى * توفان شك دوباره‌ام آوار مىكند بىحرمتيست پا نزدن بر بساط عقل * وقتى كه عشق اين همه اصرار مىكند خواب آن‌چنان گرفته كه بايد سؤال كرد * ما را كدام صاعقه بيدار مىكند

گفتنىها

بر زبان جارى نشد شورى كه در جان داشتم * ور نه با تو گفتنىهاى فراوان داشتم بىتو از ناگفتنىهايى كه در دل مانده بود * كوه دردى بودم و سردرگريبان داشتم روزها ابرى كه در هر سوى من گسترده بود * شب به يمن ابرهاى تيره ، باران داشتم سرد مهرى از نگاهت سخت باور مىشود * چون به خورشيدى چشمان تو ايمان داشتم دل به درياها زدن قدرى جنون مىخواست ، آه * بىخود از فرزانه‌اى من چشم توفان داشتم

غربت

بر لب رسيد سوز دل ، امّا صدا نشد * آگه كسى ز آتش اين ماجرا نشد