بيا كه صبح يقين در گشودن چشمى * به جاى اين شب ترديد با تو برگردد
من و غروب و غم و اضطراب چشمانى * به راه مانده كه اميد با تو برگردد
بيا كه كوچ كند ماتم از حريم زمين * و شادمانهترين عيد با تو برگردد
دچار
شكوفههاى خنده را ، شبى نثار مىكنى * شبى كه سبز مىرسى ، مرا بهار مىكنى
به من نگاه مىكنى ، به تو نگاه مىكنم * مرا پرنده مىكنى ، مرا شكار مىكنى
و شاخههاى خشك را كه بىفروغ ماندهاند * به گوشهء تبسّمى ، شكوفهدار مىكنى
ستاره مىفشانى از ، نگاه آسمانىات * مرا به اشك مىكشى ، مرا دچار مىكنى
در آسمان تو زمين دوباره زنده مىشود * زمين بىترانه را ، پرندهزار مىكنى
توهّم
روشنى را غبار مىدانند * عشق را مستعار مىدانند
فصل پاييزى دل خود را * به خيالى بهار مىدانند
آب را از سراب مىنوشند * بركه را چشمهسار مىدانند
غم محدودهء دل خود را * غم و اندوه يار مىدانند
دست در روى دست ماندن را * معنى انتظار مىدانند
حسرت
مُردم و اين قلب پرستو نشد * ماند در اين حسرت و آهو نشد
گرچه مقيم گذر آب بود * هرزه گياهى به لب جو نشد
روز و شب از چشم تو دم زد ، ولى * لايق يك خندهء ابرو نشد
حسرت دريا به دلش گرچه بود * همنفس رود تكاپو نشد
حيف كه دست دل بىدين من * دير شد و زود تَرَك رو نشد