گندم گناهكار است يا سيب دست حوا ؟ * آخر كدام نيرنگ تا رانده از بهشتم ؟
هم مست عشق بودم ، هم مسخ چشم شوخش * من سرنوشت خود را با دست خود نوشتم
كجاست عشق
كجاست عشق كه از بند خواب بگريزم * از آسمان بلا چون شهاب بگريزم
كمند حادثه بازوى همتم را بست * توان ندارم از اين منجلاب بگريزم
به هر طرف كه روى نقطه بازهم سرخط * بگو چگونه من از اين كتاب بگريزم
نه كس نه يارىام آمد نه پاى رفته به خواب * كزين قلمرو بىآفتاب بگريزم
كوير مىشود آيينهزار چشمانم * چگونه مىشود از اين سراب بگريزم ؟
كجاست عشق كه خالى دوبارهام بخشد * كه از زمين و زمان با شتاب بگريزم ؟
هشدار
يك گام تا به لحظهء ديدن نمانده است * در من ولى توان رسيدن نمانده است
در فصلهاى فاصله روييد عشق من * اين ميوه را طراوت چيدن نمانده است
از ردّ پاى زرد خزان چهرهام پر است * با من بهجز هراس بريدن نمانده است
همچون عقاب خسته و زخمى ، بهانهاى * در بالوپر براى پريدن نمانده است
آماس مىشود به لبت بُهت يك سكوت * اينجا سخن براى شنيدن نمانده است
مردابوار در دل ما موج مرده است * از باد هم اميد وزيدن نمانده است
اى كعبهء مراد كه هفتاد و يك شهيد * قربان شدند از دلوجان در مناى تو
هشدار باز بوى خزان مىدهد هوا * اى گل زمان جامه دريدن نمانده است
اميدوار
يك روز روز گريه يك روز روز ماتم * تقويم را نمانده است روزى براى آدم
تقسيم مىشود سال بر شاخههاى اندوه * يك هفته هفتهء درد يك هفته هفتهء غم