بعد تو خاك فنا بر فرق اين دنياى دون * بىتو ديگر زندگى چونان تمنّا داشتن
بود امّيدم تا بگيرى دست باب ناتوان * اى جوان ، بىروى و مويت چون توانا داشتن
امّ ليلا مىشود آواره در دشت جنون * گر خبر از اين قد و بالاى زيبا داشتن
در غرايب عالمى ماتمسرا شد تا ابد * مىسزد « محجوب » كز خون ديده دريا داشتن
مونس خلوت
هردم كه ياد مهر تو نيكوسير كنم * عشّاق را ز جلوهء رويت خبر كنم
چندان ز ديده اشك به دريا رساندهام * كز سيل اشك خويش ، خيال خطر كنم
اخترشمار ديده و انديشه بار دل * شب را به اين دو مونس خلوت سحر كنم
بر طاق ابروان تو ، تا بردهام نماز * زنهار ! رو ، ز قبله بهسوى دگر كنم
صد بار اگر كُشى و به خاكم كشى ، ز جا * خيزم دوباره ، جان دم تيغت سپر كنم
عيبم مكن كه شاعر و « محجوب » شهرتم * روزى رسد حجاب خود از خويش بركنم