را بنام « لختههاى لبخند » آماده چاپ كرده است .
سنگلاخ غم
براى خانهء مخروب ، رنگ بيهوده است * براى غمزده حرف قشنگ بيهوده است
براى خشم تفنگ شكسته و دلگير * سخن ز سينهء داغ فشنگ بيهوده است
درون همهمهء بيشه در اسارت دام * شكوه قلّه براى پلنگ بيهوده است
برايت اى دل زندانىام رهايى نيست * مكش به سينهء ديوار چنگ بيهوده است
زبان شكوه نياموز چشم پنجره را * حديث عاطفه در گوش سنگ بيهوده است
به گوش نيزهء صياد پير دريادل * طنين ضجهء تلخ نهنگ بيهوده است
تو اى غريبه از اين سنگلاخ غم بگريز * ميان تنگهء وحشت درنگ بيهوده است
خيال خانهء معشوق در سرت امّا * به كعبه رفتن با پاى لنگ بيهوده است
من چه گفتم ؟
تو از اين داغ چه برداشتهاى * كه به گلدان دلم كاشتهاى
روى هر تپّه ز ويرانهء من * بيرق فتح خود افراشتهاى
پشت هر برگِ كتاب دل من * تلّى از خاطره انباشتهاى
طرح دلتنگىِ من بود و سكوت * به لبت حرفى اگر داشتهاى
همه ديوار پىِ ديوار است * آنچه تو پنجره انگاشتهاى
سخنم سادهتر از آينه بود * من چه گفتم تو چه پنداشتهاى
سرنوشت
رنج است تار و پودم تلخ است سرنوشتم * ديوار دو زخم من ، از آتش است خشتم
روييده در وجودم خار عذاب عالم * در روز آفرينش اينگونه بود كشتم
تا چشم باز كردم خورشيد را گرفتند * همزاد شب چرا شد ميلاد شوم و زشتم