زلزلهء بم
شب بود و سينهها همه لبريز آرزو * آرام خفته خلق به هر برزن و به كو
از كار روز خسته و اندر حريم خويش * غافل ، كه خشم دهر چهها آورد به پيش
دلها اميدوار و نبودى به سينه غم * قانع به ما حضر شده ، فارغ ز بيش و كم
بابا ، چو روزهاى دگر خسته بود و زار * مادر : ز كار مانده و در راحت و قرار
دختر ، بدين اميد كه فردا سر كلاس * با آن معلمش نكند بحث بىاساس
يا آن پسر ، به بازى فوتبال ، در جدال * خواهد زند گلى ، كه نباشد چنان محال
آموزگار هم به خودش داشت گفتمان * فكرى جديد بر سر او بود ، از امتحان
القصه ، هركسى به سرش بود يك اميد * اما دريغ و درد ، كه ( فردا ) كسى نديد
فردا ، كسى به بستر خود هيچكس نداشت * بيهوده بود ، هركه نهالى به ذهن كاشت
ناگه زمين به خشم به بلعيد هرچه بود * مرگ آمد و گسسته ز هم گشت تاروپود
بشكسته استخوان ، متلاشى است پا و سر * بر پيكر كبود ، نبودى ز جان اثر
بسيار نوعروس ، كه در خاك و خون طپيد * فردا كسى دگر ، اثر از زندگى نديد
نه يك ، نه ده ، نهصد ، كه هزاران فنا شدند * در زير خاك ، با غم و درد ، آشنا شدند
اى واى از آن گروه ، ز اطفال بىگناه * يك عده گشته پرپر و يك عده بىپناه
دست اجل ز شاخه بسى غنچهها بچيد * مرگى چنين فجيع ، به عالم كسى نديد
اين واژهها ضعيف و مصيبت ز حد فزون * كو خامهاى كه نقش كند ماجرا كنون
نه فرصتى مرا ، كه دهم شرح ماجرا * نه طاقتى تو را ، كه بگويم از اين بلا
اين درس عبرتى كه بما داده روزگار * كارى كنيم ، تا كه بمانيم برقرار
تا ، سرپناهمان نشود خاك گورمان * تا نگسلد ز هم ، دگر اين تار و پودمان
غمنامه ايست اينكه بماند بهر طريق * ديگر نمانده طاقت گفتار ، اى « غريق »