چند سرگرم صفآراى برونى در صفا * از برون بگذر ، درون بايد مصفّا داشتن
گر به چشم معرفت بينى كه نقص عاشقيست * يك دل و با يك جهان دلدار سودا داشتن
رسم و راه اولويّت گر بجويى گويمت * خويش را در بندگى از جان مهيّا داشتن
يك دلافسرده را احيا نكرده بوالعجب * بىسبب عزم يد و بيضا چو موسى داشتن
گر ز هر سو سيل درد و فتنه مىآيد به موج * بنده همچون نقطه بايد پاى برجا داشتن
كار شد چون تنگ در ميدان نفس نابكار * فتح اين منصب ز شمشير تولّا داشتن
سر به خاك پاى اولاد رسول انداختن * دل به مِهر زهرهء زهرا مصفّا داشتن
فاطمه ، ممدوحهء خلّاق فاطر ، كز ازل * حسن فطرت چون پيمبر فرق تا پا داشتن
رخ چو جنّت ، لب چو كوثر ، قد چو طوبى ، فى المثل * يك جهان جان را مجسّم نام زهرا داشتن
بحر عصمت ، كان عفّت ، منبع رحمت كه فاش * چون پدر آگاهى از مخفى و پيدا داشتن
اخترى رخشنده كز وى تافت دَه و يك قمر * اهل دل را بس چو ره بر اين معمّا داشتن
دخترى كز قدرت و فرّ دايهء صد بوالبشر * چون توان در مدح او تشريح معنا داشتن
كى پَرَد سيمرغِ نطقِ من به قاف قرب او * گر به قدر موى اعضاپرور اعضا داشتن
عصمت حقّ ، عفت حقّ ، دين حقّ ، آيين حقّ * آنكه گر دعوى حقّ مىكرد خود جا داشتن
شهرت ابتر به پيغمبر ، عربها دادهاند * كى بود ابتر كسى كاو همچو زهرا داشتن
آنكه او دادِ سخن مىداد در هنگام كار * عاجز از يك نكته كاندر مدحش انشا داشتن
اى بسوزد دل كه از بيداد امّت صبح و شام * جاى در بيت الحزن از بعد بابا داشتن
ريخت بر جانش ز بس درد و مصيبات شديد * گر به رودان ريخت نيلى همچو شبها داشتن
ز آن شرار آتشى كآمد به باب خانهاش * شعلهاش را مىتوان بر عرش اعلا داشتن
آنچنان شد در جوانى ، آرزوى مرگ كرد * مرگ بر آن قوم دون كان گونهاش واداشتن
گاه زهرا آرزوى مرگ ، گاهى مرتضى * گه حسين در كربلا ، كاو ظلم اعدا داشتن
آن زمان كه بر سر دامن سر اكبر گرفت * گشت سرگرم فغان و شور و غوغا داشتن
كه اى ضياء ديدهء ليلا و غمخوار پدر ! * كز غم خود خون دل هر پير و برنا داشتن
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 686
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٦٨٦