مادر
مِفرغ به همنشينى زر ، زر نمىشود * ساييده سنگ خاره كه گوهر نمىشود
حَنظَل اگر كه غوطه به جام شكر زند * تلخ است و اين بجاست كه شكّر نمىشود
از ناف آهوان ختن آيد اين عمل * هر خون به نافه مشك معطّر نمىشود
هر خوب دايه مىشود ، امّا به روزگار * هر دايه خوبتر كه ز مادر نمىشود
صد بار اگر كه طفل كند كار ناصواب * يك وهله اين عزيز مكدّر نمىشود
از ياد خود برد مگر او نور چشم خويش * ما را چنين قضيه كه باور نمىشود
زاييده اين پدر شده روزى ز مادرى * بىشير ماده خلقت يك نر نمىشود
هر مادرى نكوست « مجرّد » به جاى خويش * امّا يكى چو دخت پيمبر نمىشود
شيرينتر از تو مادر خوبم نديدهام * گو اين مهم كه راست كه باور نمىشود
رضاى تو
طاعت ز تو با اميدِ رضوان نكنم * از وحشتِ نارِ سرخِ سوزان نكنم
صد بار اگر بميرم و زنده شوم * آن را كه رضاى توست جز آن نكنم
آيهء سبز
بر تارك سرو شير مردان سپاه * ديديم به چشم خويش هر شام و پگاه
با سرخ نوشته بود اين آيه به سبز * « لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ الّا بِاللّه »
بلنداى تو
بلنداى تو را كرديم تمثيل * به سروى زير گل زنبيل زنبيل
چنين حُسنى كجا گنجد به اين وزن * مفاعيلٌ مفاعيلٌ مفاعيل