پيرى رسيد و از گل باغ جوانىات * بگرفته باغبانِ طبيعت ، گلاب عمر
ديگر حديث فصل جوانى تو را چه سود * گر شد به روز و شب به تغافل شباب عمر
كردم نظر بر آينه ، موى سپيد گفت : * بر بام زندگى بنگر آفتاب عمر
خم شد به باغ زندگىام نخل آرزو * از بانگ « ارجِعى » كه نمايد خطاب عمر
افتادهام چو كوه گرانبار غم ز پاى * از كثرت گنه ، كه مرا شد عذاب عمر
دارم اميد خضر عمل در ثواب راه * ز آن نقش دلفريب جهان و سراب عمر
يا ربّ ! به خجلتم ، تو به لطف عميم بخش * ز آن طاعتى كه شد به ريا در حساب عمر
گفتم به « مجلسى » كه گذشت عمر و اى دريغ * شيرازهاى نبسته دگر در كتاب عمر
افسانهء زندگى
عاشقان را نبود راه به ميخانه دگر * سخن از ساقى و ساغر شده افسانه دگر
به چمن بلبل شوريده ندارد غوغا * لب فروبسته و با گُل شده بيگانه دگر
به محافل ندهد روشنى شمع ، صفا * جاننثارى نبود شيوهء پروانه دگر
رخ دلبر نزند طعنه به رخسارهء ماه * يا نوازش نكند گيسوى او شانه دگر
نغمهء مرغ شباهنگ نيايد شب راز * عارفان را چه شد آن نعرهء مستانه دگر ؟
مرهم مهر و وفا نيست به زخم دل كس * هادى ره نشود استن حنّانه دگر
دل ويرانه بود جايگه عشق بُتان * نزند حلقه كسى بر درِ ويرانه دگر
گشت منسوخ چرا عاطفت و يكرنگى ؟ * همرهان را چه شد آن همّت مردانه دگر ؟
نزند پنجه بر آن دل كه بود منكر عشق * « مجلسى » شعر تو و پند حكيمانه دگر
وادى محبّت
بيا به راه محبّت كمى قدم بزنيم * سخن ز جور و جفاى زمانه كم بزنيم
ز همرهان طريقت دگر جدا نشويم * به اوج عاطفهء عاشقى عَلَم بزنيم
ز دست ساقى ميخانه جام مىگيريم * شرر به پيكر رنج و اساس غم بزنيم