گلى به ظرف بلور
جان مىكند اگر دل زنده به گور من * دور از تو مانده ماهى بيرون ز تور من
با ياد رنگ و بوى تو سنگ صبور بود * عمرى تپيد اگر كه دل ناصبور من
ديگر چگونه باورم آيد كه مىزنى * يك ضربه هم به تار دل پر ز شور من ؟
تا آمدم به قلّه شدى ماه در محاق * بودم پلنگ كوه و شكستى غرور من
تصوير خود چگونه ببينم درون آه * بىتو به تيره آينه دنياى نور من
سردى هنوز اگر ، دل من گُر گرفته است * بنشين كنار آتش گرم تنور من
ياد تو را به خاطر من زنده مىكند * پروردى آن گلى كه به ظرف بلور من
فردا بخوان به ياد من و عشق من رفيق * رنگين به خون دل غزلم بىحضور من
خيابان و كوچههايش
خيابان مىشناسد كوچههايش را و ما را نه * شكمهاى تهى از نان و پژواك صدا را نه
خيابان چون تو دارد چشم ظاهربين ، عزيز من * پذيراتر مهپوشان را شود ، يكلاقبا را نه
خيابان مثل تو رسم غريبهپرورى دارد * به سر جا مىدهد ناآشنا را ، آشنا را نه
دل من پاى قنديل امشب از مرگ تو مىگويم * چگونه مردنت را زندگى اغنيا را نه
كنار كوچه مىميرد شبى صدها دل كوچك * دهلكوبان عروسى را دهلكوب و عزا را نه
عجب شهرى ، عجب خاكى ، عجب مردان ناپاكى ! * نمىگويم شما شبزندهداران را ، شما را نه
از آنهايى كه بىدردند ، از آن مردان كه نامردند * اگر گفتم و خواهم گفت ، مردان خدا را نه
دلم شد رنجه از دست شما ياران توخالى * ندارم چشم ديدن مردم پرمدّعا را نه
ملولم از شما همشهريان حافظ و سعدى * نمىگويم شما را ، شاعران باصفا را نه
من از شهر شما گفتم و ديگر بار هم گويم * خيابان مىشناسد كوچههايش را و ما را نه