حديث ما و منى گر كند تُنُك طرفى * به روى صفحهء پندار او قلم بزنيم
بر آنكه مىشكند جام صافى دل ما * سخن ز مردمى و حرمت حرم بزنيم
به مكتبى كه از آن بوى معرفت خيزد * خطا بود به طريقى دگر قدم بزنيم
سزاى چو من و تو نيست در طريقت عشق * حضور پير معانى دم از دِرَم بزنيم
به طوف كعبهء جانان چه غم كه سر بدهيم * چو دست ردّ به سر و سينهء صنم بزنيم
كنون كه « مجلسى » خواهى صلاى عشق دهى * بيا و پاى كرم را به جام جم بزنيم
دولت عشق
دولت وصل تو را يافتهام * يك جهان عشق و صفا يافتهام
زنگ آيينه دل كردم دور * تا در او نور خدا يافتهام
در ره ديدن دلبر ، دل خود * فارغ از چون و چرا يافتهام
دست بر دامن جانانه زدم * رمز تسبيح و دعا يافتهام
مى ز ميناى محبّت ، ساقى ! * در كف لطف شما يافتهام
پاس ويرانهء دل خواهم داد * كه در او گنج ولا يافتهام
بهر زخم دل شيدايى خود * به كه گويم كه دوا يافتهام
محرمِ رازِ مگو نيست كه من * دل خالى ز هوا يافتهام
« مجلسى » ام كه ز ميخانهء عشق * اينچنين شور و نوا يافتهام
يا علىّ مدد !
تو نور وحى داورى ، يا آنكه بالاتر ، علىّ * تو مُظهرى يا مَظهرى ، يا آنكه بالاتر ، علىّ
موجود را تو واجبى ، يا آنكه ممكن در وجود * بر رطب و يا بس ، مثمرى ، يا آنكه بالاتر ، علىّ