با پنبه راه گوش توان بيش و كم گرفت * بر كار زشت خلق چه گيرد بصر مرا
وقتى ز دست اين دو نكردم شكايتى * عقل سليم رنجه كند بيشتر مرا
نيامدى
ديشب چرا ستارهء زيبا ، نيامدى ؟ * شد حلقه چشم من به در ، امّا نيامدى
خون شد جگر مرا به شب بىسپيده باز * اى صبح روشن شب يلدا نيامدى
پروين و زهره جاى تو را پر نمىنمود * بگذاشتى مرا ز چه تنها نيامدى
گاهى به سايه روشن تو بود خوش دلم * ديشب كنار پنجره گويا نيامدى
گل كرده بود باغ غزل نيمههاى شب * افسوس اى غزال غزلها نيامدى
عشق من و تو حال معمّاى مبهميست * با من براى حل معمّا نيامدى
بودم اسير دامن پرسنگ كودكان * مجنون خويش را به تماشا نيامدى
تنها من و تمسخر جمعى كه رهگذر * نامهربان تو هم كه به آنجا نيامدى
نفروشىام به مردم بىذوق و بىهنر * جز بر مراد من كه به دنيا نيامدى
گاهى تو سر زدى به « مجرّد » به ريشخند * با ميل خود براى دل ما نيامدى
مهتاب
ياد آن شب ، شب مهتاب ، تماشايى بود * جاده پوشيده ز سيماب ، تماشايى بود
بركه را پنجهء تلنگر مىزد * بازى بركه و مهتاب تماشايى بود
آسمان دختركانش همه تا بركه كشيد * ماه در حاشيهء آب تماشايى بود
تكيهگاهم به سپيدار و ، تو بر شانهء من * رفتى از شور غزل خواب تماشايى بود
خيره گاهى به تو مىبودم و گاهى بر ماه * شب ، تماشاى دو شبتاب تماشايى بود
حرف دل با تو در آن خلوت شب گل مىكرد * باغ نجواى دو بىتاب تماشايى بود
بيخ گوش تو « مجرّد » مگر آن شب چه سرود * كه تو را چهرهء شاداب تماشايى بود