پردهساز
كس نشد آگه ز اسرار وجود اين راز ماند * بس نواى دلنشين در پردهى اين ساز ماند
هر نواخوان خواست در اين پرده خواند نغمهاى * از نوا نگشوده لب افتاد و از آواز ماند
پاى عقل تيزرو اينجا نه تنها گشت لنگ * طاير انديشه هم در اين ره از پرواز ماند
اندر اين وادى كليم اللّه در حيرت فتاد * عيسى گردوننشين با آنهمه اعجاز ماند
عاشق از معشوق برنگرفت اينجا كام دل * آنهمه اندر نياز و اين همه در ناز ماند
عقل را بگذار در حيرت مدد از عشق خواه * يكهتاز عشق بايد عقل هرجا باز ماند
عشق بايد اين ره پرپيچ و خم را طى كند * ور نه عقل ناتوان در حيرت از آغاز ماند
كس ز آغاز و زانجام جهان آگه نشد * تا ابد در سينهى هستى نهان اين راز ماند
راز هستى ماند لاينحل « متين » بربند لب * از سخن اينجا دگر طبع سخنپرداز ماند
كتابى من
ساقى امشب به من خُمخُم پيما شراب * خانهات آباد باد مرا كن از مى خراب
ز لذّت مى اگر داشت چو من آگهى * ز چشمهى زندگى خضر نمىخورد آب
زاهد مسجد ز تو ميكده از آن من * من و كتابى مى ، تو و هزاران كتاب
چها نمىكرد غم اگر نمىبود مى * نشاطآور چه بود اگر نبودى شراب
شيخ به دنيا از آن فروخت دين را كه ديد * كسى نخواهد خريد از او به روز حساب
اگر ز درياى غم خواهى يا بى نجات * به روى درياى مى خيمه بزن چون حباب
ز مسجدم دل « متين » كشيد در ميكده * مرا ز راه خطا برد به راه صواب
يك بند از دوازده بند استقبال از محتشم
كى مادر از مدينه بيا حال ما ببين * حال حسين خود ، به صف كربلا ببين
يكلحظه كن برون سرى از غرفهء جنان * بر حال ما نظر كن و احوال ما ببين
بگذر ز نينوا و جفا ، در جفا نگر * در كربلا بيا و بلا در بلا ببين