افزون شود ز پاكدلى جلوهات « متين » * آيينه شد چو پاك صفا موج مىزند
اوج ثريا
همّت اهل نفس نازم كه هرجا مىروند * از پى احياى دلها چون مسيحا مىروند
وقت آن اميدواران خوش كه با روح اميد * شادمان هر روز در آغوش فردا مىروند
سير اهل دل تماشا كن كه در عين سكون * هر دو عالم را به يكدم برقآسا مىروند
ايمنى ديوانگان را نيست از طفلان به شهر * همچو مجنون در پناه كوه و صحرا مىروند
پيچوخمها هست در ره سالكان عشق را * رهنوردان جنون زنجير بر پا مىروند
ترك سر كن مىگذارى چون قدم در راه عشق * دست از جان شسته غوّاصان به دريا مىروند
دار اوّل منزل حقگوست منصوران حق * از فراز دار بر اوج ثريا مىروند
دورى دلها ز هم آرد پريشانى به بار * واى از آن تنها كه در جمعند و تنها مىروند
خويش را در دوزخ شرمندگى مىافكنند * در بهشت آنان كه با پاى تمنا مىروند
نيستند از لذت جانبخش درد آگه « متين » * دردمندانى كه دنبال مداوا مىروند
بساط وفا
وفا مجوى ز عهدى كه گلرخان بستند * كدام عهد كه بستند و باز نشكستند
بيا كه بر سر راهت ز شوق منتظران * هزار مرتبه برخاستند و بنشستند
تو آن صنوبر سيمينبر سمن روئى * كه پيش سر و قدت سرو قامتان پستند
نياز گوشهنشينان ره نمىبينند * ز بس دو چشم تو از جام ناز سرمستند
بود پديد ز رخسار سرخ زاهد و شيخ * كه خون خلق مكيدند تا توانستند
خوشا به حال خراباتيان بادهپرست * كه شام تا به سحرگه پياله بر دستند
به هركجا كه نشستند گرد يكديگر * در نشاط گشودند و باب غم بستند
بهجز بساط وفا هر بساط برچيدند * به غير رشته مهر آنچه بود بگسستند
چه وحدتى است كه در اين گروه بنده و شاه * ز بند بندگى و قيد سلطنت رستند