نفسى نماند و بگذشت چو برق از بر من * به خدا نديده از عمر كسى چنين شتابى
دهدم هزار دشنام به هر سؤال پاسخ * چه جواب دلپذيرى چه سؤال خوشجوابى
من و ذكر لعل جانان مى بىغشى به از اين * من و ياد چشم دلبر به از اين شراب نابى ؟
دل و دين چه خواهى از من كه فتاده است كارم * به دو لعل پرفريبى به دو چشم پرعتابى
من و همّتى كه منّت نكشيد كِشتهى من * نه ز تابش سهيلى نه ز بارش سحابى
ز جهانم اينقدر بسكه نمانده در كف من * كف خالى از زمينى لب خشتى از خرابى
همه مُلك و مال دنيا همه عزّ و جاه گيتى * نبود بهجز خيالى نبود به غير خوابى
كموبيش اين جهان را به حقيقت ار بسنجى * بود آن يك اضطرابى بود اين يك التهابى
نه به شيخ عشق دادند و نه ذوق مى به زاهد * نه گُل از كوير بينى و نه آب از سرابى
بكشى برون گر اى شيخ ز كفش خلق پا را * به خدا كه بهتر از اين نبود ترا ثوابى
نه طريق شيخ پوى و نه بگير راه شيطان * كه جز اين دو راه هر راه بود ره صوابى
نه « متين » به غير عشق است مرا مرام و مسلك * نه بخر كتابى مى بودم دگر كتابى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 656
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٦٥٦