آن را كه بود دامن مهر تو متّكا * از خاك كربلاش كنون متكا ببين
كشتند سربهسر پسرانت ستم نگر * بردند دختران به اسيرى جفا ببين
رو كن سوى فرات و ابو الفضل را ز كين * دست از بدن جدا و سر از تن سوا ببين
آن آتشى كه سوخت در خانهء تو را * اينك از آن به خيمهء ما شعلهها ببين
مادر ز جور و كينهء ابن زياد داد * كز برق ظلم خرمن ما را بباد داد
بيابان طلب
كى غم عشق از دل پرسوز ما پا مىكشد * ميزبان چون گرم گيرد ميهمان وا مىكشد
مىدرخشد برق عشق از مصر پندارى هنوز * آه از دل در غم يوسف زليخا مىكشد
دارد از داغ دل خونگشتهى مجنون نشان * سر برون هر لاله از دامان صحرا مىكشد
اينچنين كافكنده گيسوى چليپايى به دوش * شيخ را از كعبه آخر در كليسا مىكشد
ظالم از كيفر حذر كن كز تو دست منتقم * انتقام امروز اگر شد دير ، فردا مىكشد
عاشق آن باشد « متين » كاندر بيابان طلب * جا به چشم خود دهد خارى كه از پا مىكشد
پوشش حضرت آدم و حوا
مست خود را به چنگ غم مسپار * به تو هر قدر كار گردد سخت
گله كم كن ز طالع وارون * شكوه كم گوى از نگونى بخت
گر شوى خسرو جهان و شود * افسرت مهر و آسمانت تخت
بهجز از يك كفن به همره خود * نبرى چون برى ز گيتى رخت
پدر و مادرت بپوشاندند * عورت خويش را به برگ درخت
شتاب عمر
نه سحر شود شب من نه رود به ديده خوابى * نه درآيد آفتابم نه برآيد آفتابى
شررى فتاده از غم به دلم كجاست ساقى * كه بر آتش غم من بزند ز باده آبى