زنگ خطر
ما را شراب ناب ز خون جگر بس است * از خوان روزگار همين ما حضر بس است
تا خرمن جفاى ستمگر فنا شود * يك شعله از شرارهء آه سحر بس است
آهِ اسير و اشك يتيمى سحرگهان * بارى براى سوختن خشك و تر بس است
بهر شكستن دل مظلوم بىگناه * ظالم به وقت خشم تو را يك نظر بس است
ما را دراى قافلهء مرگ ناگهان * در اين سفر هرآينه زنگ خطر بس است
از بهر رستگارى فرداى رستخيز * امروز كار خدمت نوع بشر بس است
يكدم اگر بشر به خدا التجا كند * آن التجا براى رهايى ز شرّ بس است
باشد اگر به سينهء ما مهر هشت و چهار * در هر طريقه توشه و زاد سفر بس است
« ماهر » به درك صحبت فيّاض اهل دل * ما را دمى مصاحبت يكدگر بس است
دل بيدار
ديدهء بيدار هست ، امّا دل بيدار نيست * دل درون سينه هست ، امّا مرا دلدار نيست
يار با اغيار در يك دل نمىگنجد مرا * منزل اغيار هرگز جلوهگاه يار نيست
در دل هر ذرّهاى رويش تجلّى كرده است * وين تجلّى جز به چشمان اولُوا الابصار نيست
آنكه گلبانگ انا الحقّ مىزند حلّاجوار * اى عجب ! معراج او جز بر فراز دار نيست
گرچه باب توبه را حقّ پيش روى ما گشاد * اين زبان خسته را ياراى استغفار نيست
جلوهء حقّ در جهان روشن بود چون آفتاب * اى عجب ! ما را ز غفلت ديدهء بيدار نيست
ما به چشم دل جمالش را هويدا ديدهايم * اى كه مىگويى خدا را در جهان آثار نيست
بر سر بازار عالم گر هزاران يوسف است * با كلافى هم خريدارى در اين بازار نيست
پا مكش « ماهر » ز غفلت از در الطاف حقّ * غير لطف حقّ چو لطف ديگرى در كار نيست