باز كن عقدهاى از كار فروبستهء خلق * تا ز كار تو دو صد عقده خدا بگشايد
عرضه كن بر درِ الطاف گشايندهء غيب * عقدهء كار فروبسته ، كه تا بگشايد
دست بر دامن مولا بزن اى دوست ! مگر * گره از كار تو آن عقدهگشا بگشايد
هيچ دانى كه نسيم سحرى از چه وزد ؟ * خواهد از خواب گران ديدهء ما بگشايد
راز او بر دهن بىسر و پايان افتد * هركه چون غنچه دهان پيش صبا بگشايد
دست يابد بشر البتّه به سرحدّ كمال * « ماهرا » بند تعلّق چو ز پا بگشايد
همّت مردانه
هيچكس محرم عشق رخ جانانه نشد * تا در اين دير كهن با همه بيگانه نشد
به وصال رخ معشوقه كسى دست نيافت * تا كه از راه يقين عاشق و ديوانه نشد
گرد شمع رخ جانانه در اين بزم نگشت * آنكه دلباختهء عشق چو پروانه نشد
بهرهاى از لب جانپرور دلدار نبرد * خون جگر هركه در اين دور چو پيمانه نشد
در خَم طرّهء جانانهء خود راه نيافت * هركه از عقدهگشايى همه چون شانه نشد
گنج مقصود نياورد به كف از ره جهد * آنكه عمرى به طلب ساكن ويرانه نشد
نشود باخبر از مستى پيمانهء عشق * هركسى خاكنشين درِ ميخانه نشد
عشق دُرّيست گرانمايه به درياى وجود * بىخبر آنكه خبر زين دُرِ يكدانه نشد
هيچكس راه به سرمنزل مقصود نبرد * تا كه خود همسفر همّت مردانه نشد
« ماهر » آن كس كه به صحراى جنون پا ننهاد * همچو مجنون به جهان شهره و افسانه نشد
صلح و صفا
آنان كه از جفا دل ما را شكستهاند * آيينهء خداى نما را شكستهاند
ما را ز سستعهدى دشمن گلايه نيست * ياران ما چو عهد وفا را شكستهاند
آنان رسند بر حرم قرب حقّ ، كه خويش * بتهاى حرص و آز و هوا را شكستهاند
دست طلب به دامن مطلوب مىزنند * آنان كه در طريق تو پا را شكستهاند