شورى به سر جز شور آن مستى ندارم * ديگر خبر از عالم هستى ندارم
اى عشق ! از اين سودا پريشانم تو كردى * اى عشق ! اسير هجر و حرمانم تو كردى
در هجر او نالان و گريانم تو كردى * مجنون و سرگردان و حيرانم تو كردى
از دست تو ديدى چه خاكم بر سر آمد * عمر به امّيد وصال او سرآمد
آخر به چشم مست او افتاد كارم * چشمش ربود از دست دل صبر و قرارم
با يك نظر برد از كف دل اختيارم * بازآ ، كه در پاى غمت جان مىسپارم
با جلوهء جانانه ، دل دادم به رويش * پاى دل ديوانه را بستم به مويش
آخر گرفتار رخ ليلى شد اين دل * مجنون شد و در كوى او رسوا شد اين دل
از حسن رويش واله و شيدا شد اين دل * مفتون آن زلف و قد و بالا شد اين دل
اى دل الهى خون شوى ! زارم تو كردى * در دام گيسويش گرفتارم تو كردى
از دورىاش رنجور و بىصبر و شكيبم * در تابوتب باشد دل از هجر حبيبم
آخر ز عشقش هجر و حرمان شد نصيبم * امشب نمىآيد به بالينم طبيبم
هر شب به ياد روى او اختر شمارم * هر شب به راهش تا سحر در انتظارم
هر كار مىخواهى به جان بينوا كن * جانم قرين حسرت و درد و بلا كن
دل را به درد هجر و حرمان مبتلا كن * گاهى نظر سوى گدا ، اى دلربا كن
بر درد بىدرمان من عشق تو درمان * بر جان بىسامان من عشق تو سامان
گر لايق عشقت دل مسكين نباشد * غير از وفادارى تو را آيين نباشد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 631
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٦٣١