ابر ، باران ، خورشيد
ابر ، آه دل حزين زارى بودهست * باران ، نم چشم بىقرارى بودهست
خورشيد كه از حرارتى در تاب است * افروختهء هجر نگارى بودهست
عيش موعود
بنگر به چمن ، عبيرآلود شدهست * درياب ، زمان عيش موعود شدهست
خوش باش كنارِ ساقى و چشمه ، كه گل * تا درنگرى ، تمام نابود شدهست
تهماندهء جام عمر
ابر آمده روى باغ گلگونه كند * صحرا پُرعطر زنبق و پونه كند
بردار پياله ، پيشتر ز آنكه اجل * تهماندهء جام عمر ، وارونه كند
كومهء شب
هوا خاكسترى ، بىدوده امشب * زمين ، تارش يخ و مه پوده امشب
مىآد از كومهء شب زوزهء گرگ * شب از شبهاى برفآلوده امشب
طرح
تگرگى ، يورش از ابر سيه كرد * سپيد و صورتىها را تبه كرد
بُريد از گردن باغ شكوفه * گلوبند و ، نثار خاك ره كرد
دعوت
لبخندهات ، تداعى گُل
دستت ادامهء رويش
چشمت ، تلألؤ مرواريد
در باغِ حنجرهات ، شوق سارها