از شفق تا فلق
تا افق ، چلچراغ روشن كرد * شب رداى ستاره بر تن كرد
آسمان شد به رنگ اكليلى * از ستاره ، چو زيب دامن كرد
زاغ پيرى ، فراز گنبد كاج * بر مزار غروب ، شيون كرد
باد در كورهراهِ تاريكى * از غُبارِ شبانه ، توسن كرد
دختر صبح ، صبح رؤيايى * سينهريز سحر ، به گردن كرد
داس الماس صبح دهقانى * بافهبافه ، ستاره خرمن كرد
زنجيرى سخن
چگونه واكنم از پاى خويشتن زنجير * به دستِ خويش نبسته كسى چو من زنجير
چنان هواى رهايى به سر زدهست مرا * كه هست هرچه بهجز ميل پر زدن زنجير
به خواب چلچله باشد ، درخت ساقهء دار * به پاى سرو بود پيچكِ كهن ، زنجير
سكوت ، سايه فروريخت بر سر كلمات * شد آفتاب زبان در شبِ دهن زنجير
نسيم ، مىگذرد از شميم گل ، خالى * كه هست رايحه در پنجهء چمن زنجير
دل رميده ، در اين روزگار توفانى * چو زورقيست كه بر ساقهء جگن زنجير
اسير سايه شدند عاشقانِ نور ، افسوس * نشست بر دلم از مردمِ وطن ، زنجير
چو آفتاب ، كه آنسوى ابر در تبعيد * برادرا ! به درآ و به هم شكن زنجير
سرود عشق ، بلند از گلوى هر سنگيست * كه بيستون شده با اسم كوهكن زنجير
چه گويم آه ، چگونه ؟ مپرس هيچ ، « غروب » * چو شير شرزه كه دربند ، شد سخن زنجير
طبع آتشين
گل ، قطرهاى از خون دلزار مَنَت * سنبل ، گرهى بود كه در كار منت
بلبل كه به گلبانگِ طرب مشهور است * شوريدهء طبع آتشين بار منت