چاك پيراهن
مىتراود خون چو گُل از چاك پيراهن مرا * بىكسى هر شب نمايد دست در گردن مرا
تا نسوزد يك تپش ديگر به حال هيچكس * كاشكى در سينه قلبى بود از آهن مرا
گرچه تاريكم چو يلدا در خرابآباد يأس * از چراغ باده ساقى مىكند روشن مرا
غُصّه دست از دل نشويد چون تمنّا طفل را * دوست دارد اين غريبه آشنا چون من مرا
در خزان آرزو ، هرچند دامانم تهىست * باغبان گو بنگرد هنگام گل چيدن مرا
بال در بالِ رهايى كى توان پَر زد « غروب » * رنج هستى رشته بر پا كرد چون سوزن مرا
بهشت اهورا
چگونه ابر نگريد به حالتِ من و تو * نگفتنيست برادر ! حكايت من و تو
چنين كه مىگذرد روزگارمان در اشك * به ابر مىرسد امروز نسبت من و تو
نه انتظار بهارى ، نه رويشى ، بارى * برهنگيست چو پاييز ، كسوتِ من و تو
به سوگوارى زلفِ تو مىخورم سوگند * كه غير رنج نشد هيچ قسمت من و تو
* * *
به نزد كوردلان ، باخزف يكيست گهر * چه بهتر آنكه ندانند قيمت من و تو
تو نهر شعرى و من چون نهال وا در گُل * نمود معجزهء سبز ، آيتِ من و تو
بيا كه رخت ببنديم از اين جهنّموش * بهشت پاك اهوراست خلوت من و تو
سرود آبىِ جنگل ، قصيدهخوانىِ باد * فراز خيمهء سوسن ، فراغتِ من و تو
چكاد ماست ، پلنگانه ، در ستاره « غروب » * غرور صخره بود در صلابت من و تو
بلور جذبه
هُرم اندامت ، چراغان مىكند آيينه را * روشنىبخش بهاران مىكند آيينه را
امتداد گيسوانت ، اين شُلالِ آرزو * سايهگير شامگاهان مىكند آيينه را
باغ مهتاب تنت ، در هالهاى از نور و گُل * بر سر يك سفره مهمان مىكند آيينه را