آشنايى
در اثناى بوسيدن آفتاب * « حرا » ماند و جانى پر از اضطراب
محمّد در اين بزم محض دعاست * مهيّاى همصحبتى با خداست
چنان لحظهها با دلش محرماند * كه گويى ز قبل آشناى هماند
* * *
كران تا كران ، نور بود و خدا * نبود اين « حرا » طور بود و خدا
چو خورشيد يكلحظه چشم افق * درخشيد يكلحظه چشم افق
« حرا » بار ديگر تپيدن گرفت * و شب ، شور و شوق رسيدن گرفت
« حرا » ماند در التهابى عميق * ميان دو درياى جوشان غريق
تنهايى
در شهر شما كم است تنهايى من * بازيچهء مردم است تنهايى من
من خود ، او را نمىشناسم ، شايد * اشك است ، تبسّم است تنهايى من
شب آينه بود
پيچيد به گرد خويش ، نيلوفر شد * بىتاب شد ، افتاد از پا ، پرپر شد
در خويش به دنبال چه مىگردى ؟ او * شب آينه بود ، صبح خاكستر شد
يك روح و هزار تن
يك حنجره بىسخن ، شب و تنهايى * يك پنجره رو به من ، شب و تنهايى
من گم شدم اين چه مايه سرگردانيست * يك روح و هزار تن ، شب و تنهايى
بدرود
بىنگاه ايستادهاى
و ترانههاى بىسبب من