خروشيد و با خون ما گفت غيرت * كه يك سفره لبخند پرپر گشايد
ديوار و شعر
باشد ، امّا چه كسى از من سرگردانتر * يا كدامين آتش از نفسم سوزانتر
از تماشاى كدامين خون برمىگردى ؟ * اى در آيينه از من هم سرگردانتر
آسمان در مشت ، پنجرهها در چشمت * و گلوگاهت از صبح و صدا تابانتر
از پس آنهمه جانكندنها ، مردنها * آمدى ، امّا بىنانتر ، بىايمانتر
و نشستى به تماشاى فروريختنم * كه نديدى هرگز روح از اين ويرانتر
باشد امّا بنشين ، لب وا كن ، حرف بزن ! * هان بگو ! باز بگو ! روشنتر ، عريانتر
چشمهايش خالى باد ! دلش خالى باد ! * آنكه مىخواست تو را گمشدهتر ، پنهانتر
باز من ماندم و ديوار و پريشانى و شعر * در جهان آيا هست از شب من زندانتر ؟
هميشه با من ، امّا لال !
پرسيدم كيستى ؟ گفتى آخر ! * تنها نگريستى ، نگفتى آخر !
پرسيدم روبهرويم اينگونه چرا * مبهوت مىايستى ؟ نگفتى آخر !
نزديك بيا ، بنشين ! لبخند بزن ! * دلواپس چيستى ؟ نگفتى آخر !
پرسيدم از كجا مىآيى ، امّا * رفتى و گريستى ، نگفتى آخر !
فردا آيا دوباره برمىگردى ؟ * هى ! لال كه نيستى ، نگفتى آخر !
من هستم يا تو آنكه نورى با اوست * من يا تو ، كيستى ؟ نگفتى آخر
مويه
مانديم دلشكسته و با درد ساختيم * بىتو ز خود گريخته در خود گداختيم
با هر نفس ، نشسته و درهم شكستهايم * چون اشك گرم حسرت خود رنگ باختيم
خون مىخورد به ياد اشارات چشم تو * تيغى كه زير پرچمت اى پير آختيم